عاشقانه - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 13:17
زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد. در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا میخواند.» زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق...
مادر شدن - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
مادر شدن خیلی زیباست اما کلی هم سختی کنار خود دارد و به همراه خود کلی اتفاق را به سراغ دختر کوچولوی دیروز و مادر امروز می آورد ..............من مادر شده ام و عاشقانه منتظر حضور گرمت کودکم هستم اما برایت هزاران نگرانی را در دل همراه خود دارم چند روز پیش عکس دختر کوچولوی یکی از خانواده هایی که عضو جمع...
مادر - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
کودک هر روز بزرگتر میشود و من وابسته تر، نمیدانم چطور میشه وصف کرد بودن یک موجود زنده را در درون خود فقط میشه گفت هم حس شیرینی است و هم حس نگران کننده ای در درونم هست که واقعا من توانایی داشتنفرزندی از جنس نور را داشته ام .مادر شدن بسیار زیباست من حالا میفهمم معنی زن بودن را من حالا ممنونم که یک دخت...
دوستهای مهربان - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
وبلاگ دوستام و باز میکنم بیشتری ها کامل پاک کردن و دیگر نمی نویسن و بقیه نیز سالیان است که غبار گرفته وبلاگهایشان را ...برای نوشتن هایتان دلتنگم برای دیدن روی ماه هر کدامتان دلتنگتر چقدر دور شدیم از هم و چقدرروزهایی بود که به بکدیگر نزدیک بودیم مهر بانانه بود آن روزها و فقط یادتان ماند در تمام زندگی...
عید 92 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
باز هم یک فروردین دیگر و باز هم یک بهار دیگر برای شروعی تازه مثل اینکه سبزه هایی که گره زده بودم به ثمر نشستن ،(سال دیگر بچه بغل خانه شوهر )امسال فرزند کوچولو همراهم بود و بخاطر او نتوانستم عید بازی حسابی بکنیم یه کوچولو چرخ زدیم و گشتیم امیدورام این روزهای آخر و پایانی نیز همه چیز به خوبی پیش بره و...
صدرا - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
صد روز هستش که از تولد بهترین هدیه خداوند گذشته .... صد روز عشق... صد روز مهر... صد روز محبت ... صد روز خنده... صد روز ایثار... صد روز صداقت... صد روز پاکی... بهترین روزهای زندگی کنار رضا جونم و صدرا کوچولوی زیبایم میگذره
عمر - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : آره مادر ، ُنه ساله بودم کهشوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا گل بندازه تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده خواستگار ، حاج احمد آقا...
هجدهم دی ماه هزار و سیصد و نود و چهار - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
نوشتن یکی از کارهایی هست که بهم آرامش میده روزهای خوبی که توش غرق شده بودم تموم شد عین یه خواب بود من سهمم از زندگی انگار تو نبودی چقدر زود عاشق شدم و چقدر زود وابسته ات اما انگار همه اش یه خواب بود که زود هم تموم شد کلی اتفاق خوب و بد تو زندگیم افتاد هم بزرگ شدم هم با تجربه ملالی ندارم از این گذشته...
سوختم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
امروز بعد از شنیدن خبر ساختمان پلاسکو من هم سوختم مثل تمام آتشنشانهایی که جانشان سوخت و مردانه پای کارشون ایستادن و مردان و زنانی که ما بی خبریم از آنها که امشبشان سیاه شد و جگرشان سوخت .بیچاره اون مادری که چشم به راه بچه اش بود برگرده به خانه. ای وای بر اون بچه ایی که امشب میفهمه دیگه بدون شب بخیر ...
پسرم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 19:51
چهارمین سال هستش که من وجودم وابسته زندگی به یه موجود دیگه شده .دیگه نفس کشیدنم دیگه راه رفتنم دیگه عاشق شدنم دیگه خوابیدنم دیگه رشد کردنم و... همه وابسته شدن به وجود عشق بزرگی که وارد زندگیم شد وجود پسرم باورم نمیشد انقدر زود عاشق یکدیگر بشیم و من هیچ وقت باور نداشتم فرزند زیباترین اتفاق زندگی یک م...